تبليغاتX
... پنجره ای رو به

... پنجره ای رو به

ادبی- فرهنگی - اجتماعی

ایام می آید که با شما مبارک شود

 

عکاس باشی و عکس... نقاش باشی و نقش..مطرب باشی و ساز... همه را خبر میکنی که مبادا ورق نخورد این روزگار و زمین نچرخد و سال دست دست کند و عوض نشود...


اما می شود ..همچون سالهای گذشته که یا مقلب القلوب نمی شد اگر عکس دسته جمعی حول سفره با لبخند تمام نمی شد و آقاجان از اسکناسهای تبرک شده ی لای قرآن عیدی نمی داد و نمی گفت :
"مبارک شمایید .. ایام می آید که با شما مبارک شود.. "


سال عوض می شود و بهار می آید..نگران نباش.. نگران زمستانی باش که دلت را رها نمی کند.. که چشم زخمت می زند و اسفندش دود نمی شود..
بهار را به خانه ی دلت بیاور

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 16:31  توسط سحر مقدسی  | 

از زرتشت پرسیدند:

 

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

 

فرمود چهار اصل:

1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

 

2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم  

 

3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم

 

4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 12:54  توسط سحر مقدسی  | 

لازم است گاهی...

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟ 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 12:48  توسط سحر مقدسی  | 

گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است

 

من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛

 

مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم !

 

دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛

 

من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛

 

گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛

 

پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه پیراهنت بیرون می زند !

 

دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند !


 من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد !

 


من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو

 

دوستم داری ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:4  توسط سحر مقدسی  | 

اگه دیدی...

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری  درو می شی برمیگرده نگات می کنه بدون براش مهمی

 

اگه یکی رودیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده و با عجله میاد سمت تو بدون براش عزیزی

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی برمی گرده  و می یاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره

 

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت می کنه بدون عاشقته

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

 

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون که براش همه چی بودی

 

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که بدون تو می میره

 

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که بدون تو مرده

 

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:54  توسط سحر مقدسی  | 

عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟

 

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

 

Why do you like me..? Why do you love me?

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

 

I can't tell the reason... but I really like you

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

 

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?

تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

 

How can you say you love me?

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

 

I really don't know the reason, but I can prove that I love U

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

 

Proof ? No! I want you to tell me the reason

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

 

because your voice is sweet,

صدات گرم و خواستنیه،

 

because you are caring,

همیشه بهم اهمیت میدی،

 

because you are loving,

دوست داشتنی هستی،

 

because you are thoughtful,

با ملاحظه هستی،

 

because of your smile,

بخاطر لبخندت،

 

The Girl felt very satisfied with the lover's answer

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

 

The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 

No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

 

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 

Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

 

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 

Does love need a reason?

عشق دلیل میخواد؟

 

NO! Therefore!!

نه!معلومه كه نه!!

 

I Still LOVE YOU...

پس من هنوز هم عاشقتم

 

True love never dies for it is lust that fades away

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

 

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

 

Immature love says: "I love you because I need you"

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

 

Mature love says "I need you because I love you"

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

 

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:11  توسط سحر مقدسی  | 

...خدا ناظر شماست

 

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.

سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود:

فقط يکى برداريد.

خدا ناظر شماست.

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.

 

یکى ازبچه‌ها  رويش نوشت:

هر چند تا مى‌خواهيد برداريد!

خدا مواظب سيب‌هاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 15:4  توسط سحر مقدسی  | 

راه آسان این است...

 

 آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .

 آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .

 آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .

 آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .

 آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .

 آسان ترین راه پول در آوردن ،آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی.

 آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .    

 آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .

 آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار.

 آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 16:49  توسط سحر مقدسی  | 

... تا عشق

 

از عین بگو...عشق...عسل...عطر بگو

از آن شب بارانی بی چتر بگو


این دیکته عاشقانه آغاز شده

نقطه.
 

      سر خط..
    

            از اول سطر بگو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 16:34  توسط سحر مقدسی  | 

تمام شد...

 

...و تازه دلمان گرم آن‌ همه نور شده بود که گفتند: "تمام شد"


...تازه عادت کرده بودیم به آسمان که گفتند :"عید آمد"


...و همه می‌خندند اما لب‌های تو ترک خورده اند. همه به هم تبریک می‌گویند اما تو از همه فاصله می‌گیری و اشک چشم‌ هایت را قاب می گیرد..


تلویزیون هم پشت سر هم سرود می‌گذارد و سرود،‌ و بیچاره یاکریم دل تو که گوشه‌ای کز کرده , نه نای آوازی...نه شوق پروازی

آری رفت ... رفت ماه عشق، ماه خدا. رفت و تو را سوزاند.


رفت و تو ماندی و یک دنیا درد و حالا باید یک سال دیگر انتظار بکشی آمدنش را. یک سال کم نیست به آسمان نگاه می‌کنی برایش دست تکان می‌دهی ... خداحافظ ... خداحافظ ماه خدا ... از خدا بخواه سال دیگر که برمی‌گردی ... من باشم..


نکند که...؟!!

 

پیشاپیش عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:3  توسط سحر مقدسی  | 

می ترسم...

 

وحشت از عشق که نه ،

 
ترسم از فاصله هاست

 
وحشت از غصه که نه ،

 
ترسم از خاتمه هاست


ترس بیهوده ندارم ،


صحبت از خاطره هاست


صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست


کوله باری پر از هیچ ،

 
که سر شانه ی ماست


گله از دست کسی نیست ،

 
مقصر دل دیوانه ماست...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 8:58  توسط سحر مقدسی  | 

گویند کریم است و گنه می بخشد

 

شب قدر است و من قدري ندارم

                                      چه سازم توشه قبري ندارم

مبادا ليله القدرت سرآيد

                                     گنه بر ناله ام افزون تر آيد

مبادا ماه تو پايان پذيرد

                                    ولي اين بنده ات سامان نگيرد

 

داریم به شبهای قدر نزدیک میشیم و من یه حس و حال دیگه دارم.

یکی ازبهترین وقت هایی که دعا مستجاب میشه وقتیه که از همه چیز

نا امیدهستیم و یک ذره غرور هم نداریم.

امیدوارم امسال تو این شبهای عزیز همه حاجتهای دلشونو بگیرن و به خواسته هاشون برسن.

شاید سال دیگه نباشیم و این روزها رو نبینیم.

 خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم...

                  

  ای دوستان آبرودار در نزد حق

                                      درنیمه ی شب قدر مرا هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 13:19  توسط سحر مقدسی  | 

چند دقیقه بیشتر نیست

 

مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود.

 يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است.

آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد.

گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 14:23  توسط سحر مقدسی  | 

هیچ کس...

 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت ...
هر كه با ما بود از ما مي گريخت ...
چندروزيست حالم ديدنيست...
حال من از اين و آن پرسيدنيست...
گاه بر روي زمين زل مي زنم...
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم...
حافظ ديوانه فالم را گرفت...
یك غزل آمد كه حالم را گرفت:
"ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 11:30  توسط سحر مقدسی  | 

حرف هایم را باور کن...

 

چه دورى وقتى كنار تو نشسته ام و به آرزوهاى خفته ام فكر مى كنم. چه نزديكى، وقتى فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمى ذهن با ميوه هاى كال خيال حرف مى زنم. اتاقم پر از باران مى شود وقتى رؤياهايم را فراموش مى كنى وچشم هايم را پشت آفتاب ناشناس جا مى گذارى.

دلم پر از خون مى شود وقتى سلامم را نمى شنوى و در كشتزار زندگى شعله مى پاشى. ترانه هاى من را بشنو و از تپه هاى غرور پايين بيا. اگر ستاره ها از راه برسند، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد كرد. حرفهايم را باور كن. ياسمن ها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به آواز ماهى هاى حوض گوش مى دهند.

 دانه هاى برف كى به جاى قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهد كرد؟ كاش كسى انبوه برف را از قلبمان پاك كند. رگهاى من شبيه زمستان شده اند. پلك هاى مرطوب مرا باور كن! اين باران نيست كه مى بارد، صداى خسته من است كه از چشم هايم بيرون مى ريزد.

بيا از دالانهاى تاريك بيهودگى عبور كنيم و به چمنزاران روشن برسيم. گذشته هاى خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوى زنبق كن.

بيا قلب هايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فراموش نكنيم.

 اگر سلامم را پاسخ گويى، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبندى مى سازم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 14:26  توسط سحر مقدسی  | 

چرخه

 

نیستیم...

به دنیا می آییم،

عکس یک نفره می گیریم!

بزرگ می شویم،

عکس دو نفره می گیریم!

پیر می شویم،

عکس یک نفره می گیریم...

و بعد

دوباره باز

نیستیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 12:2  توسط سحر مقدسی  | 

نشانی

 

نشانی منِ ساده به چه دردِ بی درمانِ تو می آید ؟

بی پرده بگویم که هیچ نامه ای به این نشانی به مقصد نمی رسد

می دانی چرا ؟

پستچی باید که اول ، صاحب نامه باشد

دوم ، صاحب یک دل شیدا باشد

سوم ، مثل یک دیوانه یا که چون یک بچه

در رسیدن به بهانه ، اهل اصرار و صبوری باشد

غیر از این راهی نیست ∙

تو بدان ، هر پیامی که سپاری به پَیام بَر

او عطای این ره پر شیب و فراز

به لقای سلامتِ خویش می بخشد

حالا خود دانی نشانی ما این است

بنویس !

بنویس : کولی آباد نرسیده به انتهای دنیا

نبش تفاْل آلاله ها به نم نمِ باران

یکی مانده به اولین رویای پروازِ پروانه

جنب پیله های تهی می پیچی

دایرهْ تکرار را به احتیاط رد می کنی

به کنجِ خلوتِ یک بیدِ تنها که رسیدی

در جهت انحنای گیسِ بید به آغوش رهائی

جوی آبی است زلال که به خود می پیچد

یک طرف ابروی باریک پُر است از پونه

یک طرف گونهْ سرخی است گلابِ آتش

هر غروب ، ماه در آنجا به وُضو ایستاده

می سپاری دلِ روشن به آن نورِ روان

گوش بر زمزمه آب تو بِسپار و بیا

هر کجا زمزمهْ آب به فریاد رسید

دشتی از لالهْ غمگین به قُنوت است فراز

دستها سبز ، بلند است بلند تر زِ نماز

بر کفِ هر دستی دلِ سرخی بی تاب

تو دمی بنشین وُ آمادهْ حِیرانی باش

سرخِ نارنجی از آن شیبِ غروب

بر می خیزد،

وهمه بندِ تعلق یک و یک می گُسلد

و به آرامی ِ پرواز عقاب

بر سرِ هر دستی بنشیند آرام

و بنوشد سرخی ،که به خم خانه دل ها شده مِی

غرقِ این نوشانوش

سرخِ نارنجی به فریاد رسد

نشئهْ مستی ، یک دم ، شکلِ یک کودکِ هُشیار شود

آخرین سرخ ِ پیاله بگیرد در دست

و فشاند به هوا ، سمت ِ شیدائیِ شرق

و تو می مانی و تاریکی و یک تنهائی

راه را باید که از این پس ، تو با بویِ میِ دل جوئی

تو در این راه مرا خواهی دید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 12:18  توسط سحر مقدسی  | 

من به آن محتاجم...

 

در نگاهت چیزیست که نمی دانم چیست...

مثل بوی نم بعد از باران...

مثل آرامش بعد از یک درد...

مثل پیدا شدن آخرین واژه ی یک شعر بلند ناقص..

مثل پیدا شدن یک لبخند...

در نگاهت چیزیست که نمی دانم چیست..

من به آن محتاجم ...

به همان طرز نگاه..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:27  توسط سحر مقدسی  | 

من و خدا

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم
گفتي: فاني قريب
.:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.


گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.


گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.


گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
.:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.


گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.


گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.


گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.


گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.


گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم! ... توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.


ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك
گفتي: اليس الله بكاف عبده
.:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:22  توسط سحر مقدسی  | 

دست خالی، نگاه خسته ، دل پرامید

                        

 باران عشق مي‌بارد و زندگي معني مي‌يابد در فاصله بين طلوع و غروب آفتاب يا نه در نيمه‌شب‌هايي كه آسمان به تو نزديك مي‌شود تا حس كني زمين جريان دارد و حرف، حرف نيست، تسبيح‌ عاشقانه روياهاست.

باران عشق مي‌بارد و جهان بعد ديگري مي‌يابد. هستي ضرب مي‌شود در ضربان دل ما تا روشنايي روز كوچه‌هاي شب‌زده روياهامان را قدم بزند و ما بمانيم و خلوتي كه مي‌تواند تجلي حضور شود، پاي سفره‌اي كه طعامش گرسنگي است.

ماه میهمانی خدا بر شما مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 9:3  توسط سحر مقدسی  |